
صداي اذانت تمام دشت را پر کرده بود حتي باد هم از حرکت ايستاده بود تا صداي زيبايت را بشنود و خورشيد تا نزديک زمين آمده بود تا بي نصيب نماند ،اين را از عطش کودکانم فهميدم..
چقدر دلم براي جدم تنگ شده است اما هر بار که نگاهت مي کنم آرام مي گيرم و پيش خودم مي گويم خدا تو را به من عطا کرد تا داغ نبي و مادرم بر من سبک تر شود...
مهربانيت همچون جدم بود و استقامتت در راه دين خدا همانند تمام اجدادم؛ مادرم فاطمه ، پدرم علي و جدم رسول خدا...
آن هنگام که گفتم اين راه جز با کشته شدن خاتمه ندارد با جوابت دلم را گرم کردي و فهميدم بهترين فرزندان مني گفتي مگر نه ما بر حقيم پس چه باک از مرگ در راه خدا و راست گفتي....
علي جان در تمام سفر چون کوه تورا پشت خود احساس مي کردم و اگر نه اين آزمايش خدا بود بر من، اجازه رفتن بر تو نمي دادم..
اما همه بايد بداند تو که نيمه جان مني در برابر خدايم که دهنده تمام جان است و براي حفظ دينش و انجام دستورش قرباني خواهم کرد ..
همچو اسماعيل، ولي بذبح عظيم....
آن هنگام که عرصه بر من تنگ شد و يارانم همه رفتند و سينه ام از اين کرب عظيم و آنچه در پيش است آتش گرفته بود ناگهان تو آمدي و رخصت خواستي و آنجا جاي سست شدن نبود...
عجب امتحان سختي....
اينکه فورا جواب مثبت دادم نه از عدم وابستگي بلکه از نهايت وابستگي به تو بود خواستم زودتر بروي تا حتي زبانم هم سسست نشود در اطاعت امر خدا ؛ اما وقتي جهت صورتت عوض شد دلم پاره شد که نکند ديگر قامت رشيدت را نبينم...
گذاشتم چند قدم بروي و اگر نه در مقابل خيمه بود و گريه ام تو را سست نمي کرد بسيار بر دوريت مي گريستم....
چند قدم برداشتي و من با تمام وجود سر تاپايت را مي بوسيدم با نگاه و صدايت کردم به بهانه اي تا برگردي و گامهاي برگشتنت را هم بوسيدم...
روبرويم که ايستادي خواستم در آغوشت بکشم ولي در خاطرم آمد نکند شرم کني و در مقابل خيمه ناراحت شوي .....
جوان من به خدا سپردمت...
آن هنگام که سپاه با ديدنت به تلاطم افتاد که والله ما با رسول خدا جنگ نداريم بلند ترين فرياد لا حول و لا قوه الا بالله را سر دادم که الحمدلله صورت زيبايت اين مردم را از آتش جهنم نجات بخشيد اما .... هرٌاي نعره ات که انا علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب، تيزي شمشيرها رو به سويت بر گرداند و روي آنها را به آتش جهنم....
سست نشدم ولي دلم دوريت را تاب نياورد و دعا کردم برگردي براي يکبار... و خدا دعايم را مستجاب کرد ولي با آزمايشي سخت تر.. آمدي و آب طلب کردي.. عمويت را ديدم که سر به زير انداخت ..اما بهانه آب اگر چه جگرم را سوزاند ولي کمک کرد تا بي مهابا در آغوشت بکشم براي بار آخر و دوباره مشامم به عطر رسول الله برسد همانگونه که در زير کسا...ولي نمي خواستم شرمنده ات کنم که من از تو تشنه ترم اما زبانم را در دهانت نهادم تا خشکي کامت کم شود اگر چه کام من از کام تو خشک تر بود...
رفتي و با صداي رعد آساي شمشيرت که مرا ياد جنگ صفين پدرم مي انداخت دلگرمم کردي...
آه.. آه .. خدا لعنت کند منقذبن مره را ... صداي صفير تيرش که به حنجرت خورد قلب مرا دريد..چطور دلش آمد آن صداي ملکوتي را خاموش کند؟
اگر عباس آنجا نبود که مرا به سوي ذوالجناح هدايت کند پياده و دوان دوان به سويت مي آمدم....تيز تاختم پسرم اما خون فرقت که با ضربت شمشير آن ملعون همچون سر پدرم شده بود چشمان اسبت را گرفت و او تو را اشتباه برد ...
اي واي.... وا غوثاه... پسرم ... هر چه مي ديدم سر شمشير و نيزه بود که بالا و پايين مي رفت تو در ميان سپاهشان گم شده بودي.... نديدم چه بر سرت آوردند... تا آنجا که کفتار صفتان از هرٌاي حيدريم گريختند و من تازه از ميان غبار ديدمت ....
از اسب به پايين نيامدم به زمين افتادم .. چه مي ديدم ؟ تو همان علي اکبر مني؟؟ چه کردند با تو؟کجاي بدنت را در بر بگيرم ؟ اي جان صد چاک من ؟؟ سينه خيز به سويت خود را کشيدم .... اشکم از شدت عطش خشک بود پس اين خنکاي چه بود بر صورتم جز خون ديده؟؟ جگرم پاره پاره شد... برخيز علي من ... خواستم دستت ببوسم دستت جدا شد .. خواستم در آغوشت بگيرم ترسيدم از هم جدا شوي من خود را در آغوشت انداختم و صورتم را بر صورت خون آلودت نهادم... آرزو بر دلم ماند يک بابا از حنجر دريده ات بشنوم....اگر صداي عمه ات را نميشنيدم هرگز از کنارت بر نمي خواستم تا جان سپارم اما عمه ات هم مانند من تاب نياورد او هم مانند من نمي دانست چگونه در برت بگيرد .... صدايش را نمي شنوي؟ که صدايت مي کند دلبندم ..جگرم...پسر برادرم؟؟ مگر نه هميشه جواب اين کلام جانم بود از سوي تو ؟پس چرا ساکت شدي؟؟
علي جان بعد از تو خاک بر سر اين دنيا ... خدا رحم ابن سعد را قطع کند که رحم مرا قطع کرد...
علي جان برخيز.. ناموس علي در ميان ميدان است بين نامحرمان... من که دگر نايي در وجودم نمانده..تو برخيز و او را به خيمه ببر...
علي جان صداي خنده دشمنان جدت علي را بشنو که هلهله سر دادند از داغ غربت من و عمه ات....
الا اي جوانانم ...برادرتان را برداريد...عباسم ...زينبم را درياب که هلاک مي شود.....
بارالها اين منم حسين پسر فاطمه حوريه ات و پسر حبيبت و پسر بنده خاصت علي... و اين که به ذبح عظيم در پيشگاهت نه سر جدا، بلکه حربا حربا گشت علي بود..پسر من و اشبه الناس خَلقاً و خُلقاً به حبيبت ...
هر چه داشتم نهادم تا راضي شوي... پس از من قبول کن...
علي جان...بابا....