امروز : پنجشنبه 31 مرداد 1387
u و فديناه بذبح عظيم

پرگويي، حکيم را مي لغزاند و بردبار را ملول مي کند، پس پرگويي مکن که به ستوه آوري و کوتاهي مکن که خوار گردي . [امام علي عليه السلام]

:: خانه

:: مديريت وبلاگ

:: پست الکترونيک

:: شناسنامه

:: کل بازديدها: 1862

:: بازديدهاي امروز :4

:: بازديدهاي ديروز :8

::  RSS 

::  Atom 

vپيوندهاي روزانه


vموضوعات وبلاگ

مذهب

vدرباره من

و فديناه بذبح عظيم

مجنون حسين[11]
در اين زمانه که همزيان و همدل کم است ؛دنبال هم گريه مي گردم ....

vوضعيت من در ياهو

يــــاهـو

vاشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

   [آرشيو شده ها]

! + دوباره سلام

دوشنبه 12/1/1387 :: ساعت 12:4 عصر

گفتم بد نيست يه خونه تکوني تو وبلاگ بکنم براي همين هم قالب رو عوض کردم


راستي هم جاده کهف الشهدا داره درست ميشه برا عزيزاني که مايلن شباي جمعه برا کميل بيان بالا و هم سايت کهف الشهدا به آدرس


www.kahf.ir


مشغول راه اندازيه .


دوستاني که مايلن ميتونن مطالبشون رو به آدرس ايميل سابت ارسال کنند.


¤نويسنده: مجنون حسين

? نوشته هاي ديگران()

! + دلم براي خدا تنگ شده است...

پنجشنبه 10/8/1386 :: ساعت 3:28 صبح

گبرم که ز تقصير گناهم گذري


زآن شرم که ديدي که چه کردم چه کنم؟؟؟


 


اينجا .... يواشکي .... مي نويسم برات ... فقط براي تويي که نانوشته مي خواني!


دلم خيلي برات تنگ شده خيلي خيلي خيلي...


ولي روم نميشه بيام !


آخه خيلي پرو گري کردم، و از ماجراي ابليس به اين ور مي دونم چقدر از پرو گري بدت مياد!!


آخه اونم فقط يه پرو گري کرد و حرفتو گوش نکرد (سجده نکرد)


من هم نگاه که به خودم مي کنم مي بينم صبح تاشب کارم شده قلدر بازي در برابر تو !


گفتي : حافظوا علي الصلوات و صلوه الوسطي


مي ذارم آخر وقت مي خونم...


گفتي : وامر اهلک بالصلوه


کاري ندارم کي نماز مي خونه کي نه...


گفتي : .....


و تمام آيه آيه هايت را شنيدم و از جهل نه از تکبري که شيطان داشت، نافرمانيت کردم ...


ولي يادم هست که گفتي : و ما توفيقي الا بالله...


پس تو توفيقم بده تا ريا نکنم، تا با تو باشم ،‏تا اطاعتت کنم، تا بنده ات شوم...


اي حبيبم که : اجيب دعوه داع اذا دعان...


اجابتم مي کني؟


 


¤نويسنده: مجنون حسين

? نوشته هاي ديگران()

! + آنقدر نيامدي که ما پير شديم

پنجشنبه 8/6/1386 :: ساعت 1:57 صبح

امسال هم گذشت

نيمه شعبان تمام شد ...

اما ...

آقا نمي آيي؟؟

نه اينکه لب به شکوه باز کنم از تا خيرت ، نه !! دلم گرفته از بي وفايي خودم ؛ که هر سال عقب افتادن ظهورتان به خاطر کم کاري ها و گناهانم را مي بينم و باز هم نفس مي کشم .... به راحتي...

اي کاش آن نفسي که موجب تاخير در ظهور تان مي شد هرگز بالا نمي آمد ...

روزها را مي شمارم تا جمعه هاي ديگر ...

نيمه شعبان ديگر...

 

 

براي آمدنت انتظار کافي نيست

                                              دعا و اشک و دل بيقرار کافي نيست

خودت دعا بکن اي نازنين که برگردي

                                          دعاي اين همه شب زنده دار کافي نيست...


¤نويسنده: مجنون حسين

? نوشته هاي ديگران()

! + دعاي ندبه در کهف الشهدا

پنجشنبه 18/5/1386 :: ساعت 4:0 عصر

سلام


فردا صبح جمعه دعاي ندبه در کنار مزار شهداي گمنام کهف الشهداي ولنجک


ساعت 7 صبح حتما تشريف بياوريد .


يا علي


¤نويسنده: مجنون حسين

? نوشته هاي ديگران()

! + در ولنجک چه گذشت ؟

دوشنبه 8/5/1386 :: ساعت 11:53 عصر

در ولنجک چه گذشت ؟

 

تا مدتها وقتی محوطه کنار مسجد النبی (ص) را ببینم  دیگر دلم نمی خواهد در آنجا نماز بخوانم ! محوطه ای عالی از لحاظ فرهنگی و مذهبی و جمعیتی برای پذیرایی از مسافران 8 سال دفاع مقدس ؛ اما خوب هیئت امنا و امام جماعت آن مسجد به غایت زیبا و مجلل نپسندیدند که خاک مسجد به پیکر شهدا مزین شود یا برعکس !!!!!

خب شاید حق هم داشتند ؛ اجازه این کار شاید وجهه آنان را در گرو ههای دوم خردادیشان خدشه دار می کرد؛ همان گروه هایی که معتقدند جنگ تمام شد پس همه  آثارش هم باید تمام شود و نه تنها با شهادت و زنده نگهداشتن یاد شهدا مخالفند که معتقدند تکبیر گفتن در پس نماز ها هم کاری بیهوده است !!!!!

خرداد ماه بود و گرماگرم امتحانات ،  سالها بود که خانواده محمدی و خواهر شهیدی که برادرش مفقود است منتظر بود و ما نسل سومی ها هم بی قرار از اینکه قرار است آنهایی که فقط خاطراتشان را خواندیم و بزرگ مردی هاشان را شنیدیم به محله مان بیایند ، ما چند نفر یا به قول روزنامه اعتماد 19 نفر!!!

همه دغدغه داشتند که مناسبترین مکان برای اسکان میهمانان که نه میزبانان واقعی در نظر گرفته شود ، مکانی که بشود بعد ها در زیر سایه شهدا نفسی کشید ، حرفی زد و دلی خالی کرد...

در آخر، محوطه کنار ساختمان مهندسی بالای بلوار دانشجو از بین باقی زمین ها سری بلند کرد تا این امانت را به دوش بکشد ، شاید لیاقتش را هم داشت ؛ نمایی عالی بر تمام شهر آهنین تهران !

البته نه آن مکانی که در عکس روزنامه اعتماد از جوی آب کنارش گرفته شده است!!!

این زمین به خاطر خوش منظر بودنش همیشه شلوغ بود و با توجه به حال و هوای شبهای ولنجک خدا می داند در آن چه خبر بوده است ...

تصمیم بر این شد برای آماده سازی دلهایمان و زمین ، از 20 روز قبل از تدفین در محل دفن شهدا زیارت عاشورا بخوانیم و چنین هم کردیم ..

هر شب وعده ما ساعت 9.30 بود روزهای اول ده نفری می شدیم اما هر چه پیش تر می رفتیم و به روز موعود نزدیک تر می شدیم جمعیت بیشتر می شد...

اما انگار فقط ما نبودیم که زمزمه آمدن مسافران ملکوتی بی قرارمان کرده بود ؛ کم کم سر و کله عده ای از ساکنان مجتمع های مسکونی مشرف ! بر محل تدفین پیدا شد .

روز اول با دادو فریاد شروع شد که :( پاشید برید خونه هاتون .... ما نمی خوایم اینجا قبرستون بشه .... ما نمی خوایم هر صبح که چشمامون رو باز می کنیم چشممون به 5 تا قبر بیفته .... ما می ترسیم .... بچه هامون افسردگی می گیرن..و و و و )

آنها می گفتند و حتی حرمت زیارت عاشورا را هم نگه نمی داشتند در همان حین زیارت فریاد هایشان را می زدند...

روز اول بعد از زیارت یکی از بچه های با صفای محل که روحانی هم بود شد گوشت قربونی! به خاطر لباسش همه اعتراضات را به او می کردند اما با اینکه او هم مانند باقی یک مستمع بود حرفهایشان را شنید و پاسخهایشان را داد....

اما امان از قدر نشناسی... انگار متوجه نبودند یا یادشان نبود که این 5 تن هم از بچه های همین مملکت بوده اند شاید برادر خانم محمدی بود ، شاید حمید باکری بود ، شاید برادر من بود...

یادشان نمانده بود که قرآن ، کلام خدا سندی برای اثبات این بود که شهدا نمرده اند پس محل دفنشان قبرستان نمی شود!!!

یا شاید هم قرآن نمی خواندند....

از روز دوم به بعد جمعیت عاشورایی ها بیشتر می شد هر نفر یک نفر را همراه می آورد تا شاید جمعیت زیاد مخالفین را از میدان به در کند اما انگار آنها هم روش خویش را عوض کرده بودند...

دستور رسیده بود (از سردار باقر زاده) جواب ندهید و فقط سکوت کنید .

نمی دانم گوش کردن به  این دستور درست بود یا اشتباه ..

چرا که اگر این مانع عظیم روبرویمان نبود همان شب سوم که آن زن کذایی(در فیلمی که لینکش برایتان خواهم گذاشت) با زدن بر سرو صورت خود در روبروی جمعیت و قسم دادن به اینکه خاک میت بر سر فرزندانم نپاشید!!! با ساکت کردنش قدرتشان را کم می کردیم اما هراس از اینکه در گیری ها منجر شود به نیامدن کبوتر ها صدا ها را در گلو و مشتها را در مشت خفه می کرد...

روز چهارم به بعد تهمتها شروع شد، اینکه پول می گیریم تا آسایش مردم را به هم بریزیم یا عقده ای هستیم و برای خود نمایی در آنجا زیارت عاشورا می خوانیم و ...

در گیریها کمکم شکل عملی پیدا کرد ، وقتی که زمین برای آماده سازی صاف می شد همان زن کذایی در جلوی چرخهای بلدزر دراز کشید که من نمی گذارم!!!

و زدن کانال ها به شهرداری و غیره هم شروع شد تا از طریق رودر رو کردن نهاد ها جلوی کار گرفته شود ...

زمزمه اینکه شهرداری هم موافقت کرده که زمین را به تره بار اختصاص بدهد آتشمان زد..

یادش به خیر .. شبها چند نفر از بچه ها همان جا در زمین می ماندند تا نیمه شب کانکس های تره باری که یک شبه در بالای پارک جای گرفته بودند به آنجا منتقل نشود ...  یادم می آید برای همین تره باری که الان در ولنجک داریم چقدر بالا و پایین رفتیم و با ز هم مخالفت اهالی کار را تا پارسال عقب انداخت اما حالا که بحث و همت سر نیامدن شهداست یک شبه کانکسهای تره بار آماده است !!!!!

خدا خیر دهد صاحب آن بلدزری را که مهدی نیمه شب برای صاف کردن محل آورد و او هم هیچ پولی نگرفت و شاید گفت سهم من برای شهدا...

24 خرداد بود که بی خبر از همه جا وقتی در وعده گاه حاضر شدم با کمال تعجب خیل مخالفان رادیدم که آرام بودند و خوشحال! یکی شیرینی پخش می کرد و یکی از آنها روی همان زمین نماز شکر می خواند ...

دستم آمد که چه خبر شده ؛ تمام بدنم یخ کرد فقط آرام پرسیدم  شهدا رو نمیارن ؟؟؟

گفتند چرا ولی قرار بر این شده در جایی در کوه دفن کنند...

جایی در کوه ؟ کجا ؟

بالای خ البرز .... دیگر نه هیچ می شنیدم نه هیچ می دیدم؛ خدای من !

تمام پیمان شکنی ها ی تاریخ و سکوت مردم دور سرم می چرخید... آیا ما هم جزو کوفیانی شدیم که با حب حسین ساکت ماندند تا در کربلا شهید شود؟؟؟

نباید این چنین می شد..

صدای اعتراضمان بر آقای هاشم رابط ما و سردار بلند بود و او هم فقط ما را به اطاعت از دستور سردار باقر زاده (سکوت) سفارش می کرد و مرتب می گفت رازی در این کار (جابجایی ) است که روشن خواهد شد...

شنبه 26 خرداد خبر رسید جلسه ای مهم با سردار باقر زاده برای مشکلات ؛ همه (اعم از مخالف و موافق) در حسینیه ثاراله (خ البرز) جمع شدیم؛ سردار راجع به تفحصات متعددشان و به تناسب تاویلات قرآنی و خاطراتشان سخنرانی کردند و فرمودند : " همه جا مخالفتهایی بوده اما نه مردمی بلکه دولتی ؛ و این بار هم به خاطر گره افتادن در اعتراضات تفالی به قرآن زده بودند که چه کنند و این آیه آمده بود که :

{وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْکَهْفِ يَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِّن رَّحمته ويُهَيِّئْ لَکُم مِّنْ أَمْرِکُم مِّرْفَقاً }الکهف16

{و هنگامی که از مشرکین و آنچه غیر از خدا می پرستیدند روی گرداندند رو به جانب کهف کردند.......)

و جناب سردار به آقای هاشم فرموده بودند آیا در آن حوالی غار وجود دارد؟؟

و بعد از جستجوی ایشان غاری دست ساز که در سالهای پیش توسط سازمان زلزله شناسی برای کارهای علمی حفر شده و بعد رها شده است پیدا شد ...

و به قول سردار ؛ اهالی ولنجک چه کردید که شهدا با شما قهر کردند؟؟؟

سردار آن جلسه را اتمام حجت قرار دادند تا با مخالفین به توافق برسیم. برای تلاش نهایی؛  دیگر کسی صدایش را در گلو خفه نکرد ؛ اما انگار این بار مسولین بودند که می خواستند شهدا را به غار بفرستند...

صدای ما را نمی شنیدند اما صدای مخالفان را چرا...

زیر لب می گفتم شهدا نیایند بهتر است تا در غار بمانند ! اما دلم راضی نمی شد ، مدتها لحظه شماری کرده بودیم ؛ نمی دانم شهدا یا هر کس تصمیم گیرنده بود انگار کمر همت را برای رفتن به کهف بسته بودند ...

و ما ماندیم و خنده های مخالفان یا به قول قرآن مشرکین...

صورتهای خندان آنها را که می دیدم بی اختیار این شعر از ذهنم می گذشت :

خنده های دشمن...... نبودی ببینی یا حسین

تصور کردن هلهله کوفیان بعد از اینکه گمان می کردند پیروز میدانند در آنجا راحت بود!!

تلخ بود

تلخ بود

تلخ بود

و این ماجرا آن شد که شهدا به کهف بروند و ما برای اثبات وفاداریمان هنوز هم هر شب ساعت 9.30 (حداقل تا چهلم) در کنار کهف زیارت عاشورا بخوانیم...

به نظر شما آیا ما کوتاهی کردیم ؟؟؟؟

بر شما باد قضاوت بر حق؛ یا علی (ع)

 


¤نويسنده: مجنون حسين

? نوشته هاي ديگران()

! + خدايا يه دقه گوش مي کني؟

دوشنبه 8/5/1386 :: ساعت 12:40 صبح

خدایا یه دقه گوش می کنی؟

منم ! همونی که با وجود اینکه می دونستی سرکشیت رو می کنم خلقم کردی بدون هیچ منتی!!

و بدون اینکه بدونم آروم آروم تربیتم کردی!

همونی که بیشتر از صد بار خورد زمین ، یا خودش رو به زمین زد ؛ اما آروم بلندش کردی لباساش رو تکوندی و نذاشتی هیچ کس حتی فرشته هات بفهمن !!!

خدایا یه دقه به من نگاه کن !!!

دلم برای نگاهت تنگ شده ؛ به خودت قسم فکر نمی کردم انقدر ناراحت بشی که دیگه نگام نکنی ...

آره صد بار ، هزار بار گفته بودی اما ...

هنوزم بعضی وقتا نصفه شبا می آم تا دم عرشت یواشکی نگاه می کنم و به حال اونایی که با تمام عشق و وجودشون دارن از با تو بودن لذت می برن غبطه می خورم همونایی که گفتی رضی الله عنهم و رضوا عنه...

و روزی صد بار به خودم می گم کاش بیشتر نامه ات رو می خوندم تا می فهمیدم از چی خوشحال می شی و از چی خشمگین...

اما آیه آیه های نامه ات را مهجور کردم...

خدایا یه فرصت دیگه بهم میدی؟؟؟؟


¤نويسنده: مجنون حسين

? نوشته هاي ديگران()

! + شما هم دعوتيد !!

شنبه 6/5/1386 :: ساعت 10:42 عصر

شما هم دعوتید

 

مراسم چهلم شهدای کهف  در روز 5 شنبه 11/5/86  در کنار کهف الشهدا واقع در ولنجک انتهای بلوار دانشجو برگزار می شود

شما هم دعوتید !


¤نويسنده: مجنون حسين

? نوشته هاي ديگران()

! + سلام

شنبه 30/4/1386 :: ساعت 11:57 عصر

دوستان خوب بيننده ممنونم که سرزدين .


منت مي گذاريد و داستانهاي کوتاه مرا بخوانيد؟


مي خواهم نظرتان را بدانم.


ياريم کنيد تا بهتر بنويسم.


يا حق


¤نويسنده: مجنون حسين

? نوشته هاي ديگران()

! + قرباني عظيم

جمعه 29/4/1386 :: ساعت 11:20 عصر

 


 


          


  صداي اذانت تمام دشت را پر کرده بود حتي باد هم از حرکت ايستاده بود تا صداي زيبايت را بشنود و خورشيد تا نزديک زمين آمده بود تا بي نصيب نماند ،اين را از عطش کودکانم فهميدم..


چقدر دلم براي جدم تنگ شده است اما هر بار که نگاهت مي کنم آرام مي گيرم و پيش خودم مي گويم خدا تو را به من عطا کرد تا داغ نبي و مادرم بر من سبک تر شود...


مهربانيت همچون جدم بود و استقامتت در راه دين خدا همانند تمام اجدادم؛ مادرم فاطمه ، پدرم علي و جدم رسول خدا...


آن هنگام که گفتم اين راه جز با کشته شدن خاتمه ندارد با جوابت دلم را گرم کردي و فهميدم بهترين فرزندان مني گفتي مگر نه ما بر حقيم پس چه باک از مرگ در راه خدا و راست گفتي....


علي جان در تمام سفر چون کوه تورا پشت خود احساس مي کردم و اگر نه اين آزمايش خدا بود بر من، اجازه رفتن بر تو نمي دادم..


اما همه بايد بداند تو که نيمه جان مني در برابر خدايم که دهنده تمام جان است و براي حفظ دينش و انجام دستورش قرباني خواهم کرد ..


همچو اسماعيل، ولي بذبح عظيم....


آن هنگام که عرصه بر من تنگ شد و يارانم همه رفتند و سينه ام از اين کرب عظيم و آنچه در پيش است آتش گرفته بود ناگهان تو آمدي و رخصت خواستي و آنجا جاي سست شدن نبود...


عجب امتحان سختي....


اينکه فورا جواب مثبت دادم نه از عدم وابستگي بلکه از نهايت وابستگي به تو بود خواستم  زودتر بروي تا حتي زبانم هم سسست نشود در اطاعت امر خدا ؛ اما وقتي جهت صورتت عوض شد دلم پاره شد که نکند ديگر قامت رشيدت را نبينم...


گذاشتم چند قدم بروي و اگر نه در مقابل خيمه بود و گريه ام تو را سست نمي کرد بسيار بر دوريت مي گريستم....


چند قدم برداشتي و  من با  تمام وجود سر تاپايت را مي بوسيدم با نگاه و صدايت کردم به بهانه اي تا برگردي و گامهاي برگشتنت را هم بوسيدم...


روبرويم که ايستادي خواستم در آغوشت بکشم ولي در خاطرم آمد نکند شرم کني و در مقابل خيمه ناراحت شوي .....


جوان من به خدا سپردمت...


آن هنگام که سپاه  با ديدنت به تلاطم افتاد که والله ما با رسول خدا جنگ نداريم بلند ترين فرياد لا حول و لا قوه الا بالله را سر دادم که الحمدلله صورت زيبايت اين مردم را از آتش جهنم نجات بخشيد اما .... هرٌاي نعره ات که انا علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب، تيزي شمشيرها رو به سويت بر گرداند و روي آنها را به آتش جهنم....


سست نشدم ولي دلم دوريت را تاب نياورد و دعا کردم برگردي براي يکبار... و خدا دعايم را مستجاب کرد ولي با آزمايشي سخت تر.. آمدي و آب طلب کردي.. عمويت را ديدم که سر به زير انداخت ..اما بهانه آب اگر چه جگرم را سوزاند ولي کمک کرد تا بي مهابا در آغوشت بکشم براي بار آخر و دوباره مشامم به عطر رسول الله برسد همانگونه که در زير کسا...ولي نمي خواستم شرمنده ات کنم که من از تو تشنه ترم اما زبانم را در دهانت نهادم تا خشکي کامت کم شود اگر چه کام من از کام تو خشک تر بود...


رفتي و با صداي رعد آساي شمشيرت که مرا ياد جنگ صفين پدرم مي انداخت دلگرمم کردي...


آه.. آه .. خدا لعنت کند منقذبن مره را ... صداي صفير تيرش که به حنجرت خورد قلب مرا دريد..چطور دلش آمد آن صداي ملکوتي را خاموش کند؟


اگر عباس آنجا نبود که مرا به سوي ذوالجناح هدايت کند پياده و دوان دوان به سويت مي آمدم....تيز تاختم پسرم اما خون فرقت که با ضربت شمشير آن ملعون همچون سر پدرم شده بود چشمان اسبت را گرفت و او تو را اشتباه برد ...


اي واي.... وا غوثاه... پسرم ... هر چه مي ديدم سر شمشير و نيزه بود که بالا و پايين مي رفت تو در ميان سپاهشان گم شده بودي.... نديدم چه بر سرت آوردند... تا آنجا که کفتار صفتان از هرٌاي حيدريم گريختند و من تازه از ميان غبار ديدمت ....


از اسب به پايين نيامدم به زمين افتادم .. چه مي ديدم ؟ تو همان علي اکبر مني؟؟ چه کردند با تو؟کجاي بدنت را در بر بگيرم ؟ اي جان صد چاک من ؟؟ سينه خيز به سويت خود را کشيدم .... اشکم از شدت عطش خشک بود پس اين خنکاي چه بود بر صورتم جز خون ديده؟؟ جگرم پاره پاره شد... برخيز علي من ... خواستم دستت ببوسم دستت جدا شد .. خواستم در آغوشت بگيرم ترسيدم از هم جدا شوي من خود را در آغوشت انداختم و صورتم را بر صورت خون آلودت نهادم... آرزو بر دلم ماند يک بابا از حنجر دريده ات بشنوم....اگر صداي عمه ات را نميشنيدم هرگز از کنارت بر نمي خواستم تا جان سپارم اما عمه ات هم مانند من تاب نياورد او هم مانند من نمي دانست چگونه در برت بگيرد .... صدايش را نمي شنوي؟ که صدايت مي کند دلبندم ..جگرم...پسر برادرم؟؟ مگر نه هميشه جواب اين کلام جانم بود از سوي تو ؟پس چرا ساکت شدي؟؟


علي جان بعد از تو خاک بر سر اين دنيا ... خدا رحم ابن سعد را قطع کند که رحم مرا قطع کرد...


علي جان برخيز.. ناموس علي در ميان ميدان است بين نامحرمان... من که دگر نايي در وجودم نمانده..تو برخيز و او را به خيمه ببر...


علي جان صداي خنده دشمنان جدت علي را بشنو که هلهله سر دادند از داغ غربت من و عمه ات....


الا اي جوانانم ...برادرتان را برداريد...عباسم ...زينبم را درياب که هلاک مي شود.....


بارالها اين منم حسين پسر فاطمه حوريه ات و پسر حبيبت و پسر بنده خاصت علي... و اين که به ذبح عظيم در پيشگاهت نه سر جدا، بلکه حربا حربا گشت علي بود..پسر من و اشبه الناس خَلقاً و خُلقاً به حبيبت ...


هر چه داشتم نهادم تا راضي شوي... پس از من قبول کن...


علي جان...بابا....


 


¤نويسنده: مجنون حسين

? نوشته هاي ديگران()

! + السلام عليک يا ابا عبدالله

جمعه 29/4/1386 :: ساعت 6:33 عصر

السلام علي الحسين (ع)


و علي علي بن الحسين (ع)


و علي اولاد الحسين (ع) 


و علي الاصحاب الحسين (ع)


و علي العباس الحسين (ع)


¤نويسنده: مجنون حسين

? نوشته هاي ديگران()

! + يا الله

جمعه 29/4/1386 :: ساعت 6:30 عصر


 


 


¤نويسنده: مجنون حسين

? نوشته هاي ديگران()

   [آرشيو شده ها]

! ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ