امروز : جمعه 4 مرداد 1387
u و فدیناه بذبح عظیم

کاش تازیانه هایی بر سر یارانم بود تا درحلال و حرام تفقّه می کردند . [امام صادق علیه السلام]

:: خانه

:: مدیریت وبلاگ

:: پست الکترونیک

:: شناسنامه

:: کل بازدیدها: 1755

:: بازدیدهای امروز :1

:: بازدیدهای دیروز :1

::  RSS 

::  Atom 

vپیوندهای روزانه


vموضوعات وبلاگ

مذهب

vدرباره من

و فدیناه بذبح عظیم

مجنون حسین[11]
در این زمانه که همزیان و همدل کم است ؛دنبال هم گریه می گردم ....

vوضعیت من در یاهو

یــــاهـو

vاشتراک در خبرنامه

نام:

ایمیل:

 

! + دوباره سلام

دوشنبه 12/1/1387 :: ساعت 12:4 عصر

گفتم بد نیست یه خونه تکونی تو وبلاگ بکنم برای همین هم قالب رو عوض کردم


راستی هم جاده کهف الشهدا داره درست میشه برا عزیزانی که مایلن شبای جمعه برا کمیل بیان بالا و هم سایت کهف الشهدا به آدرس


www.kahf.ir


مشغول راه اندازیه .


دوستانی که مایلن میتونن مطالبشون رو به آدرس ایمیل سابت ارسال کنند.


¤نویسنده: مجنون حسین

? نوشته های دیگران()

! + دلم برای خدا تنگ شده است...

پنجشنبه 10/8/1386 :: ساعت 3:28 صبح

گبرم که ز تقصیر گناهم گذری


زآن شرم که دیدی که چه کردم چه کنم؟؟؟


 


اینجا .... یواشکی .... می نویسم برات ... فقط برای تویی که نانوشته می خوانی!


دلم خیلی برات تنگ شده خیلی خیلی خیلی...


ولی روم نمیشه بیام !


آخه خیلی پرو گری کردم، و از ماجرای ابلیس به این ور می دونم چقدر از پرو گری بدت میاد!!


آخه اونم فقط یه پرو گری کرد و حرفتو گوش نکرد (سجده نکرد)


من هم نگاه که به خودم می کنم می بینم صبح تاشب کارم شده قلدر بازی در برابر تو !


گفتی : حافظوا علی الصلوات و صلوه الوسطی


می ذارم آخر وقت می خونم...


گفتی : وامر اهلک بالصلوه


کاری ندارم کی نماز می خونه کی نه...


گفتی : .....


و تمام آیه آیه هایت را شنیدم و از جهل نه از تکبری که شیطان داشت، نافرمانیت کردم ...


ولی یادم هست که گفتی : و ما توفیقی الا بالله...


پس تو توفیقم بده تا ریا نکنم، تا با تو باشم ،‏تا اطاعتت کنم، تا بنده ات شوم...


ای حبیبم که : اجیب دعوه داع اذا دعان...


اجابتم می کنی؟


 


¤نویسنده: مجنون حسین

? نوشته های دیگران()

! + آنقدر نیامدی که ما پیر شدیم

پنجشنبه 8/6/1386 :: ساعت 1:57 صبح

امسال هم گذشت

نیمه شعبان تمام شد ...

اما ...

آقا نمی آیی؟؟

نه اینکه لب به شکوه باز کنم از تا خیرت ، نه !! دلم گرفته از بی وفایی خودم ؛ که هر سال عقب افتادن ظهورتان به خاطر کم کاری ها و گناهانم را می بینم و باز هم نفس می کشم .... به راحتی...

ای کاش آن نفسی که موجب تاخیر در ظهور تان می شد هرگز بالا نمی آمد ...

روزها را می شمارم تا جمعه های دیگر ...

نیمه شعبان دیگر...

 

 

برای آمدنت انتظار کافی نیست

                                              دعا و اشک و دل بیقرار کافی نیست

خودت دعا بکن ای نازنین که برگردی

                                          دعای این همه شب زنده دار کافی نیست...


¤نویسنده: مجنون حسین

? نوشته های دیگران()

! + دعای ندبه در کهف الشهدا

پنجشنبه 18/5/1386 :: ساعت 4:0 عصر

سلام


فردا صبح جمعه دعای ندبه در کنار مزار شهدای گمنام کهف الشهدای ولنجک


ساعت 7 صبح حتما تشریف بیاورید .


یا علی


¤نویسنده: مجنون حسین

? نوشته های دیگران()

! + در ولنجک چه گذشت ؟

دوشنبه 8/5/1386 :: ساعت 11:53 عصر

در ولنجک چه گذشت ؟

 

تا مدتها وقتی محوطه کنار مسجد النبی (ص) را ببینم  دیگر دلم نمی خواهد در آنجا نماز بخوانم ! محوطه ای عالی از لحاظ فرهنگی و مذهبی و جمعیتی برای پذیرایی از مسافران 8 سال دفاع مقدس ؛ اما خوب هیئت امنا و امام جماعت آن مسجد به غایت زیبا و مجلل نپسندیدند که خاک مسجد به پیکر شهدا مزین شود یا برعکس !!!!!

خب شاید حق هم داشتند ؛ اجازه این کار شاید وجهه آنان را در گرو ههای دوم خردادیشان خدشه دار می کرد؛ همان گروه هایی که معتقدند جنگ تمام شد پس همه  آثارش هم باید تمام شود و نه تنها با شهادت و زنده نگهداشتن یاد شهدا مخالفند که معتقدند تکبیر گفتن در پس نماز ها هم کاری بیهوده است !!!!!

خرداد ماه بود و گرماگرم امتحانات ،  سالها بود که خانواده محمدی و خواهر شهیدی که برادرش مفقود است منتظر بود و ما نسل سومی ها هم بی قرار از اینکه قرار است آنهایی که فقط خاطراتشان را خواندیم و بزرگ مردی هاشان را شنیدیم به محله مان بیایند ، ما چند نفر یا به قول روزنامه اعتماد 19 نفر!!!

همه دغدغه داشتند که مناسبترین مکان برای اسکان میهمانان که نه میزبانان واقعی در نظر گرفته شود ، مکانی که بشود بعد ها در زیر سایه شهدا نفسی کشید ، حرفی زد و دلی خالی کرد...

در آخر، محوطه کنار ساختمان مهندسی بالای بلوار دانشجو از بین باقی زمین ها سری بلند کرد تا این امانت را به دوش بکشد ، شاید لیاقتش را هم داشت ؛ نمایی عالی بر تمام شهر آهنین تهران !

البته نه آن مکانی که در عکس روزنامه اعتماد از جوی آب کنارش گرفته شده است!!!

این زمین به خاطر خوش منظر بودنش همیشه شلوغ بود و با توجه به حال و هوای شبهای ولنجک خدا می داند در آن چه خبر بوده است ...

تصمیم بر این شد برای آماده سازی دلهایمان و زمین ، از 20 روز قبل از تدفین در محل دفن شهدا زیارت عاشورا بخوانیم و چنین هم کردیم ..

هر شب وعده ما ساعت 9.30 بود روزهای اول ده نفری می شدیم اما هر چه پیش تر می رفتیم و به روز موعود نزدیک تر می شدیم جمعیت بیشتر می شد...

اما انگار فقط ما نبودیم که زمزمه آمدن مسافران ملکوتی بی قرارمان کرده بود ؛ کم کم سر و کله عده ای از ساکنان مجتمع های مسکونی مشرف ! بر محل تدفین پیدا شد .

روز اول با دادو فریاد شروع شد که :( پاشید برید خونه هاتون .... ما نمی خوایم اینجا قبرستون بشه .... ما نمی خوایم هر صبح که چشمامون رو باز می کنیم چشممون به 5 تا قبر بیفته .... ما می ترسیم .... بچه هامون افسردگی می گیرن..و و و و )

آنها می گفتند و حتی حرمت زیارت عاشورا را هم نگه نمی داشتند در همان حین زیارت فریاد هایشان را می زدند...

روز اول بعد از زیارت یکی از بچه های با صفای محل که روحانی هم بود شد گوشت قربونی! به خاطر لباسش همه اعتراضات را به او می کردند اما با اینکه او هم مانند باقی یک مستمع بود حرفهایشان را شنید و پاسخهایشان را داد....

اما امان از قدر نشناسی... انگار متوجه نبودند یا یادشان نبود که این 5 تن هم از بچه های همین مملکت بوده اند شاید برادر خانم محمدی بود ، شاید حمید باکری بود ، شاید برادر من بود...

یادشان نمانده بود که قرآن ، کلام خدا سندی برای اثبات این بود که شهدا نمرده اند پس محل دفنشان قبرستان نمی شود!!!

یا شاید هم قرآن نمی خواندند....

از روز دوم به بعد جمعیت عاشورایی ها بیشتر می شد هر نفر یک نفر را همراه می آورد تا شاید جمعیت زیاد مخالفین را از میدان به در کند اما انگار آنها هم روش خویش را عوض کرده بودند...

دستور رسیده بود (از سردار باقر زاده) جواب ندهید و فقط سکوت کنید .

نمی دانم گوش کردن به  این دستور درست بود یا اشتباه ..

چرا که اگر این مانع عظیم روبرویمان نبود همان شب سوم که آن زن کذایی(در فیلمی که لینکش برایتان خواهم گذاشت) با زدن بر سرو صورت خود در روبروی جمعیت و قسم دادن به اینکه خاک میت بر سر فرزندانم نپاشید!!! با ساکت کردنش قدرتشان را کم می کردیم اما هراس از اینکه در گیری ها منجر شود به نیامدن کبوتر ها صدا ها را در گلو و مشتها را در مشت خفه می کرد...

روز چهارم به بعد تهمتها شروع شد، اینکه پول می گیریم تا آسایش مردم را به هم بریزیم یا عقده ای هستیم و برای خود نمایی در آنجا زیارت عاشورا می خوانیم و ...

در گیریها کمکم شکل عملی پیدا کرد ، وقتی که زمین برای آماده سازی صاف می شد همان زن کذایی در جلوی چرخهای بلدزر دراز کشید که من نمی گذارم!!!

و زدن کانال ها به شهرداری و غیره هم شروع شد تا از طریق رودر رو کردن نهاد ها جلوی کار گرفته شود ...

زمزمه اینکه شهرداری هم موافقت کرده که زمین را به تره بار اختصاص بدهد آتشمان زد..

یادش به خیر .. شبها چند نفر از بچه ها همان جا در زمین می ماندند تا نیمه شب کانکس های تره باری که یک شبه در بالای پارک جای گرفته بودند به آنجا منتقل نشود ...  یادم می آید برای همین تره باری که الان در ولنجک داریم چقدر بالا و پایین رفتیم و با ز هم مخالفت اهالی کار را تا پارسال عقب انداخت اما حالا که بحث و همت سر نیامدن شهداست یک شبه کانکسهای تره بار آماده است !!!!!

خدا خیر دهد صاحب آن بلدزری را که مهدی نیمه شب برای صاف کردن محل آورد و او هم هیچ پولی نگرفت و شاید گفت سهم من برای شهدا...

24 خرداد بود که بی خبر از همه جا وقتی در وعده گاه حاضر شدم با کمال تعجب خیل مخالفان رادیدم که آرام بودند و خوشحال! یکی شیرینی پخش می کرد و یکی از آنها روی همان زمین نماز شکر می خواند ...

دستم آمد که چه خبر شده ؛ تمام بدنم یخ کرد فقط آرام پرسیدم  شهدا رو نمیارن ؟؟؟

گفتند چرا ولی قرار بر این شده در جایی در کوه دفن کنند...

جایی در کوه ؟ کجا ؟

بالای خ البرز .... دیگر نه هیچ می شنیدم نه هیچ می دیدم؛ خدای من !

تمام پیمان شکنی ها ی تاریخ و سکوت مردم دور سرم می چرخید... آیا ما هم جزو کوفیانی شدیم که با حب حسین ساکت ماندند تا در کربلا شهید شود؟؟؟

نباید این چنین می شد..

صدای اعتراضمان بر آقای هاشم رابط ما و سردار بلند بود و او هم فقط ما را به اطاعت از دستور سردار باقر زاده (سکوت) سفارش می کرد و مرتب می گفت رازی در این کار (جابجایی ) است که روشن خواهد شد...

شنبه 26 خرداد خبر رسید جلسه ای مهم با سردار باقر زاده برای مشکلات ؛ همه (اعم از مخالف و موافق) در حسینیه ثاراله (خ البرز) جمع شدیم؛ سردار راجع به تفحصات متعددشان و به تناسب تاویلات قرآنی و خاطراتشان سخنرانی کردند و فرمودند : " همه جا مخالفتهایی بوده اما نه مردمی بلکه دولتی ؛ و این بار هم به خاطر گره افتادن در اعتراضات تفالی به قرآن زده بودند که چه کنند و این آیه آمده بود که :

{وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْکَهْفِ یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِّن رَّحمته ویُهَیِّئْ لَکُم مِّنْ أَمْرِکُم مِّرْفَقاً }الکهف16

{و هنگامی که از مشرکین و آنچه غیر از خدا می پرستیدند روی گرداندند رو به جانب کهف کردند.......)

و جناب سردار به آقای هاشم فرموده بودند آیا در آن حوالی غار وجود دارد؟؟

و بعد از جستجوی ایشان غاری دست ساز که در سالهای پیش توسط سازمان زلزله شناسی برای کارهای علمی حفر شده و بعد رها شده است پیدا شد ...

و به قول سردار ؛ اهالی ولنجک چه کردید که شهدا با شما قهر کردند؟؟؟

سردار آن جلسه را اتمام حجت قرار دادند تا با مخالفین به توافق برسیم. برای تلاش نهایی؛  دیگر کسی صدایش را در گلو خفه نکرد ؛ اما انگار این بار مسولین بودند که می خواستند شهدا را به غار بفرستند...

صدای ما را نمی شنیدند اما صدای مخالفان را چرا...

زیر لب می گفتم شهدا نیایند بهتر است تا در غار بمانند ! اما دلم راضی نمی شد ، مدتها لحظه شماری کرده بودیم ؛ نمی دانم شهدا یا هر کس تصمیم گیرنده بود انگار کمر همت را برای رفتن به کهف بسته بودند ...

و ما ماندیم و خنده های مخالفان یا به قول قرآن مشرکین...

صورتهای خندان آنها را که می دیدم بی اختیار این شعر از ذهنم می گذشت :

خنده های دشمن...... نبودی ببینی یا حسین

تصور کردن هلهله کوفیان بعد از اینکه گمان می کردند پیروز میدانند در آنجا راحت بود!!

تلخ بود

تلخ بود

تلخ بود

و این ماجرا آن شد که شهدا به کهف بروند و ما برای اثبات وفاداریمان هنوز هم هر شب ساعت 9.30 (حداقل تا چهلم) در کنار کهف زیارت عاشورا بخوانیم...

به نظر شما آیا ما کوتاهی کردیم ؟؟؟؟

بر شما باد قضاوت بر حق؛ یا علی (ع)

 


¤نویسنده: مجنون حسین

? نوشته های دیگران()

! + خدایا یه دقه گوش می کنی؟

دوشنبه 8/5/1386 :: ساعت 12:40 صبح

خدایا یه دقه گوش می کنی؟

منم ! همونی که با وجود اینکه می دونستی سرکشیت رو می کنم خلقم کردی بدون هیچ منتی!!

و بدون اینکه بدونم آروم آروم تربیتم کردی!

همونی که بیشتر از صد بار خورد زمین ، یا خودش رو به زمین زد ؛ اما آروم بلندش کردی لباساش رو تکوندی و نذاشتی هیچ کس حتی فرشته هات بفهمن !!!

خدایا یه دقه به من نگاه کن !!!

دلم برای نگاهت تنگ شده ؛ به خودت قسم فکر نمی کردم انقدر ناراحت بشی که دیگه نگام نکنی ...

آره صد بار ، هزار بار گفته بودی اما ...

هنوزم بعضی وقتا نصفه شبا می آم تا دم عرشت یواشکی نگاه می کنم و به حال اونایی که با تمام عشق و وجودشون دارن از با تو بودن لذت می برن غبطه می خورم همونایی که گفتی رضی الله عنهم و رضوا عنه...

و روزی صد بار به خودم می گم کاش بیشتر نامه ات رو می خوندم تا می فهمیدم از چی خوشحال می شی و از چی خشمگین...

اما آیه آیه های نامه ات را مهجور کردم...

خدایا یه فرصت دیگه بهم میدی؟؟؟؟


¤نویسنده: مجنون حسین

? نوشته های دیگران()

! + شما هم دعوتید !!

شنبه 6/5/1386 :: ساعت 10:42 عصر

شما هم دعوتید

 

مراسم چهلم شهدای کهف  در روز 5 شنبه 11/5/86  در کنار کهف الشهدا واقع در ولنجک انتهای بلوار دانشجو برگزار می شود

شما هم دعوتید !


¤نویسنده: مجنون حسین

? نوشته های دیگران()

! + سلام

شنبه 30/4/1386 :: ساعت 11:57 عصر

دوستان خوب بیننده ممنونم که سرزدین .


منت می گذارید و داستانهای کوتاه مرا بخوانید؟


می خواهم نظرتان را بدانم.


یاریم کنید تا بهتر بنویسم.


یا حق


¤نویسنده: مجنون حسین

? نوشته های دیگران()

! + قربانی عظیم

جمعه 29/4/1386 :: ساعت 11:20 عصر

 


 


          


  صدای اذانت تمام دشت را پر کرده بود حتی باد هم از حرکت ایستاده بود تا صدای زیبایت را بشنود و خورشید تا نزدیک زمین آمده بود تا بی نصیب نماند ،این را از عطش کودکانم فهمیدم..


چقدر دلم برای جدم تنگ شده است اما هر بار که نگاهت می کنم آرام می گیرم و پیش خودم می گویم خدا تو را به من عطا کرد تا داغ نبی و مادرم بر من سبک تر شود...


مهربانیت همچون جدم بود و استقامتت در راه دین خدا همانند تمام اجدادم؛ مادرم فاطمه ، پدرم علی و جدم رسول خدا...


آن هنگام که گفتم این راه جز با کشته شدن خاتمه ندارد با جوابت دلم را گرم کردی و فهمیدم بهترین فرزندان منی گفتی مگر نه ما بر حقیم پس چه باک از مرگ در راه خدا و راست گفتی....


علی جان در تمام سفر چون کوه تورا پشت خود احساس می کردم و اگر نه این آزمایش خدا بود بر من، اجازه رفتن بر تو نمی دادم..


اما همه باید بداند تو که نیمه جان منی در برابر خدایم که دهنده تمام جان است و برای حفظ دینش و انجام دستورش قربانی خواهم کرد ..


همچو اسماعیل، ولی بذبح عظیم....


آن هنگام که عرصه بر من تنگ شد و یارانم همه رفتند و سینه ام از این کرب عظیم و آنچه در پیش است آتش گرفته بود ناگهان تو آمدی و رخصت خواستی و آنجا جای سست شدن نبود...


عجب امتحان سختی....


اینکه فورا جواب مثبت دادم نه از عدم وابستگی بلکه از نهایت وابستگی به تو بود خواستم  زودتر بروی تا حتی زبانم هم سسست نشود در اطاعت امر خدا ؛ اما وقتی جهت صورتت عوض شد دلم پاره شد که نکند دیگر قامت رشیدت را نبینم...


گذاشتم چند قدم بروی و اگر نه در مقابل خیمه بود و گریه ام تو را سست نمی کرد بسیار بر دوریت می گریستم....


چند قدم برداشتی و  من با  تمام وجود سر تاپایت را می بوسیدم با نگاه و صدایت کردم به بهانه ای تا برگردی و گامهای برگشتنت را هم بوسیدم...


روبرویم که ایستادی خواستم در آغوشت بکشم ولی در خاطرم آمد نکند شرم کنی و در مقابل خیمه ناراحت شوی .....


جوان من به خدا سپردمت...


آن هنگام که سپاه  با دیدنت به تلاطم افتاد که والله ما با رسول خدا جنگ نداریم بلند ترین فریاد لا حول و لا قوه الا بالله را سر دادم که الحمدلله صورت زیبایت این مردم را از آتش جهنم نجات بخشید اما .... هرٌای نعره ات که انا علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب، تیزی شمشیرها رو به سویت بر گرداند و روی آنها را به آتش جهنم....


سست نشدم ولی دلم دوریت را تاب نیاورد و دعا کردم برگردی برای یکبار... و خدا دعایم را مستجاب کرد ولی با آزمایشی سخت تر.. آمدی و آب طلب کردی.. عمویت را دیدم که سر به زیر انداخت ..اما بهانه آب اگر چه جگرم را سوزاند ولی کمک کرد تا بی مهابا در آغوشت بکشم برای بار آخر و دوباره مشامم به عطر رسول الله برسد همانگونه که در زیر کسا...ولی نمی خواستم شرمنده ات کنم که من از تو تشنه ترم اما زبانم را در دهانت نهادم تا خشکی کامت کم شود اگر چه کام من از کام تو خشک تر بود...


رفتی و با صدای رعد آسای شمشیرت که مرا یاد جنگ صفین پدرم می انداخت دلگرمم کردی...


آه.. آه .. خدا لعنت کند منقذبن مره را ... صدای صفیر تیرش که به حنجرت خورد قلب مرا درید..چطور دلش آمد آن صدای ملکوتی را خاموش کند؟


اگر عباس آنجا نبود که مرا به سوی ذوالجناح هدایت کند پیاده و دوان دوان به سویت می آمدم....تیز تاختم پسرم اما خون فرقت که با ضربت شمشیر آن ملعون همچون سر پدرم شده بود چشمان اسبت را گرفت و او تو را اشتباه برد ...


ای وای.... وا غوثاه... پسرم ... هر چه می دیدم سر شمشیر و نیزه بود که بالا و پایین می رفت تو در میان سپاهشان گم شده بودی.... ندیدم چه بر سرت آوردند... تا آنجا که کفتار صفتان از هرٌای حیدریم گریختند و من تازه از میان غبار دیدمت ....


از اسب به پایین نیامدم به زمین افتادم .. چه می دیدم ؟ تو همان علی اکبر منی؟؟ چه کردند با تو؟کجای بدنت را در بر بگیرم ؟ ای جان صد چاک من ؟؟ سینه خیز به سویت خود را کشیدم .... اشکم از شدت عطش خشک بود پس این خنکای چه بود بر صورتم جز خون دیده؟؟ جگرم پاره پاره شد... برخیز علی من ... خواستم دستت ببوسم دستت جدا شد .. خواستم در آغوشت بگیرم ترسیدم از هم جدا شوی من خود را در آغوشت انداختم و صورتم را بر صورت خون آلودت نهادم... آرزو بر دلم ماند یک بابا از حنجر دریده ات بشنوم....اگر صدای عمه ات را نمیشنیدم هرگز از کنارت بر نمی خواستم تا جان سپارم اما عمه ات هم مانند من تاب نیاورد او هم مانند من نمی دانست چگونه در برت بگیرد .... صدایش را نمی شنوی؟ که صدایت می کند دلبندم ..جگرم...پسر برادرم؟؟ مگر نه همیشه جواب این کلام جانم بود از سوی تو ؟پس چرا ساکت شدی؟؟


علی جان بعد از تو خاک بر سر این دنیا ... خدا رحم ابن سعد را قطع کند که رحم مرا قطع کرد...


علی جان برخیز.. ناموس علی در میان میدان است بین نامحرمان... من که دگر نایی در وجودم نمانده..تو برخیز و او را به خیمه ببر...


علی جان صدای خنده دشمنان جدت علی را بشنو که هلهله سر دادند از داغ غربت من و عمه ات....


الا ای جوانانم ...برادرتان را بردارید...عباسم ...زینبم را دریاب که هلاک می شود.....


بارالها این منم حسین پسر فاطمه حوریه ات و پسر حبیبت و پسر بنده خاصت علی... و این که به ذبح عظیم در پیشگاهت نه سر جدا، بلکه حربا حربا گشت علی بود..پسر من و اشبه الناس خَلقاً و خُلقاً به حبیبت ...


هر چه داشتم نهادم تا راضی شوی... پس از من قبول کن...


علی جان...بابا....


 


¤نویسنده: مجنون حسین

? نوشته های دیگران()

! + السلام علیک یا ابا عبدالله

جمعه 29/4/1386 :: ساعت 6:33 عصر

السلام علی الحسین (ع)


و علی علی بن الحسین (ع)


و علی اولاد الحسین (ع) 


و علی الاصحاب الحسین (ع)


و علی العباس الحسین (ع)


¤نویسنده: مجنون حسین

? نوشته های دیگران()

! + یا الله

جمعه 29/4/1386 :: ساعت 6:30 عصر


 


 


¤نویسنده: مجنون حسین

? نوشته های دیگران()


! لیست کل یادداشت های این وبلاگ