امروز : پنجشنبه 31 مرداد 1387
u و فديناه بذبح عظيم

بخل ننگ است و ترس نقصان ، و درويشى کند کننده زبان زيرک در برهان ، و تنگدست بيگانه در ديار خود بر همگان . [نهج البلاغه]

:: خانه

:: مديريت وبلاگ

:: پست الکترونيک

:: شناسنامه

:: کل بازديدها: 1862

:: بازديدهاي امروز :4

:: بازديدهاي ديروز :8

::  RSS 

::  Atom 

vپيوندهاي روزانه


vموضوعات وبلاگ

مذهب

vدرباره من

و فديناه بذبح عظيم

مجنون حسين[11]
در اين زمانه که همزيان و همدل کم است ؛دنبال هم گريه مي گردم ....

vوضعيت من در ياهو

يــــاهـو

vاشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

! + در ولنجک چه گذشت ؟

دوشنبه 8/5/1386 :: ساعت 11:53 عصر

در ولنجک چه گذشت ؟

 

تا مدتها وقتی محوطه کنار مسجد النبی (ص) را ببینم  دیگر دلم نمی خواهد در آنجا نماز بخوانم ! محوطه ای عالی از لحاظ فرهنگی و مذهبی و جمعیتی برای پذیرایی از مسافران 8 سال دفاع مقدس ؛ اما خوب هیئت امنا و امام جماعت آن مسجد به غایت زیبا و مجلل نپسندیدند که خاک مسجد به پیکر شهدا مزین شود یا برعکس !!!!!

خب شاید حق هم داشتند ؛ اجازه این کار شاید وجهه آنان را در گرو ههای دوم خردادیشان خدشه دار می کرد؛ همان گروه هایی که معتقدند جنگ تمام شد پس همه  آثارش هم باید تمام شود و نه تنها با شهادت و زنده نگهداشتن یاد شهدا مخالفند که معتقدند تکبیر گفتن در پس نماز ها هم کاری بیهوده است !!!!!

خرداد ماه بود و گرماگرم امتحانات ،  سالها بود که خانواده محمدی و خواهر شهیدی که برادرش مفقود است منتظر بود و ما نسل سومی ها هم بی قرار از اینکه قرار است آنهایی که فقط خاطراتشان را خواندیم و بزرگ مردی هاشان را شنیدیم به محله مان بیایند ، ما چند نفر یا به قول روزنامه اعتماد 19 نفر!!!

همه دغدغه داشتند که مناسبترین مکان برای اسکان میهمانان که نه میزبانان واقعی در نظر گرفته شود ، مکانی که بشود بعد ها در زیر سایه شهدا نفسی کشید ، حرفی زد و دلی خالی کرد...

در آخر، محوطه کنار ساختمان مهندسی بالای بلوار دانشجو از بین باقی زمین ها سری بلند کرد تا این امانت را به دوش بکشد ، شاید لیاقتش را هم داشت ؛ نمایی عالی بر تمام شهر آهنین تهران !

البته نه آن مکانی که در عکس روزنامه اعتماد از جوی آب کنارش گرفته شده است!!!

این زمین به خاطر خوش منظر بودنش همیشه شلوغ بود و با توجه به حال و هوای شبهای ولنجک خدا می داند در آن چه خبر بوده است ...

تصمیم بر این شد برای آماده سازی دلهایمان و زمین ، از 20 روز قبل از تدفین در محل دفن شهدا زیارت عاشورا بخوانیم و چنین هم کردیم ..

هر شب وعده ما ساعت 9.30 بود روزهای اول ده نفری می شدیم اما هر چه پیش تر می رفتیم و به روز موعود نزدیک تر می شدیم جمعیت بیشتر می شد...

اما انگار فقط ما نبودیم که زمزمه آمدن مسافران ملکوتی بی قرارمان کرده بود ؛ کم کم سر و کله عده ای از ساکنان مجتمع های مسکونی مشرف ! بر محل تدفین پیدا شد .

روز اول با دادو فریاد شروع شد که :( پاشید برید خونه هاتون .... ما نمی خوایم اینجا قبرستون بشه .... ما نمی خوایم هر صبح که چشمامون رو باز می کنیم چشممون به 5 تا قبر بیفته .... ما می ترسیم .... بچه هامون افسردگی می گیرن..و و و و )

آنها می گفتند و حتی حرمت زیارت عاشورا را هم نگه نمی داشتند در همان حین زیارت فریاد هایشان را می زدند...

روز اول بعد از زیارت یکی از بچه های با صفای محل که روحانی هم بود شد گوشت قربونی! به خاطر لباسش همه اعتراضات را به او می کردند اما با اینکه او هم مانند باقی یک مستمع بود حرفهایشان را شنید و پاسخهایشان را داد....

اما امان از قدر نشناسی... انگار متوجه نبودند یا یادشان نبود که این 5 تن هم از بچه های همین مملکت بوده اند شاید برادر خانم محمدی بود ، شاید حمید باکری بود ، شاید برادر من بود...

یادشان نمانده بود که قرآن ، کلام خدا سندی برای اثبات این بود که شهدا نمرده اند پس محل دفنشان قبرستان نمی شود!!!

یا شاید هم قرآن نمی خواندند....

از روز دوم به بعد جمعیت عاشورایی ها بیشتر می شد هر نفر یک نفر را همراه می آورد تا شاید جمعیت زیاد مخالفین را از میدان به در کند اما انگار آنها هم روش خویش را عوض کرده بودند...

دستور رسیده بود (از سردار باقر زاده) جواب ندهید و فقط سکوت کنید .

نمی دانم گوش کردن به  این دستور درست بود یا اشتباه ..

چرا که اگر این مانع عظیم روبرویمان نبود همان شب سوم که آن زن کذایی(در فیلمی که لینکش برایتان خواهم گذاشت) با زدن بر سرو صورت خود در روبروی جمعیت و قسم دادن به اینکه خاک میت بر سر فرزندانم نپاشید!!! با ساکت کردنش قدرتشان را کم می کردیم اما هراس از اینکه در گیری ها منجر شود به نیامدن کبوتر ها صدا ها را در گلو و مشتها را در مشت خفه می کرد...

روز چهارم به بعد تهمتها شروع شد، اینکه پول می گیریم تا آسایش مردم را به هم بریزیم یا عقده ای هستیم و برای خود نمایی در آنجا زیارت عاشورا می خوانیم و ...

در گیریها کمکم شکل عملی پیدا کرد ، وقتی که زمین برای آماده سازی صاف می شد همان زن کذایی در جلوی چرخهای بلدزر دراز کشید که من نمی گذارم!!!

و زدن کانال ها به شهرداری و غیره هم شروع شد تا از طریق رودر رو کردن نهاد ها جلوی کار گرفته شود ...

زمزمه اینکه شهرداری هم موافقت کرده که زمین را به تره بار اختصاص بدهد آتشمان زد..

یادش به خیر .. شبها چند نفر از بچه ها همان جا در زمین می ماندند تا نیمه شب کانکس های تره باری که یک شبه در بالای پارک جای گرفته بودند به آنجا منتقل نشود ...  یادم می آید برای همین تره باری که الان در ولنجک داریم چقدر بالا و پایین رفتیم و با ز هم مخالفت اهالی کار را تا پارسال عقب انداخت اما حالا که بحث و همت سر نیامدن شهداست یک شبه کانکسهای تره بار آماده است !!!!!

خدا خیر دهد صاحب آن بلدزری را که مهدی نیمه شب برای صاف کردن محل آورد و او هم هیچ پولی نگرفت و شاید گفت سهم من برای شهدا...

24 خرداد بود که بی خبر از همه جا وقتی در وعده گاه حاضر شدم با کمال تعجب خیل مخالفان رادیدم که آرام بودند و خوشحال! یکی شیرینی پخش می کرد و یکی از آنها روی همان زمین نماز شکر می خواند ...

دستم آمد که چه خبر شده ؛ تمام بدنم یخ کرد فقط آرام پرسیدم  شهدا رو نمیارن ؟؟؟

گفتند چرا ولی قرار بر این شده در جایی در کوه دفن کنند...

جایی در کوه ؟ کجا ؟

بالای خ البرز .... دیگر نه هیچ می شنیدم نه هیچ می دیدم؛ خدای من !

تمام پیمان شکنی ها ی تاریخ و سکوت مردم دور سرم می چرخید... آیا ما هم جزو کوفیانی شدیم که با حب حسین ساکت ماندند تا در کربلا شهید شود؟؟؟

نباید این چنین می شد..

صدای اعتراضمان بر آقای هاشم رابط ما و سردار بلند بود و او هم فقط ما را به اطاعت از دستور سردار باقر زاده (سکوت) سفارش می کرد و مرتب می گفت رازی در این کار (جابجایی ) است که روشن خواهد شد...

شنبه 26 خرداد خبر رسید جلسه ای مهم با سردار باقر زاده برای مشکلات ؛ همه (اعم از مخالف و موافق) در حسینیه ثاراله (خ البرز) جمع شدیم؛ سردار راجع به تفحصات متعددشان و به تناسب تاویلات قرآنی و خاطراتشان سخنرانی کردند و فرمودند : " همه جا مخالفتهایی بوده اما نه مردمی بلکه دولتی ؛ و این بار هم به خاطر گره افتادن در اعتراضات تفالی به قرآن زده بودند که چه کنند و این آیه آمده بود که :

{وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْکَهْفِ يَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِّن رَّحمته ويُهَيِّئْ لَکُم مِّنْ أَمْرِکُم مِّرْفَقاً }الکهف16

{و هنگامی که از مشرکین و آنچه غیر از خدا می پرستیدند روی گرداندند رو به جانب کهف کردند.......)

و جناب سردار به آقای هاشم فرموده بودند آیا در آن حوالی غار وجود دارد؟؟

و بعد از جستجوی ایشان غاری دست ساز که در سالهای پیش توسط سازمان زلزله شناسی برای کارهای علمی حفر شده و بعد رها شده است پیدا شد ...

و به قول سردار ؛ اهالی ولنجک چه کردید که شهدا با شما قهر کردند؟؟؟

سردار آن جلسه را اتمام حجت قرار دادند تا با مخالفین به توافق برسیم. برای تلاش نهایی؛  دیگر کسی صدایش را در گلو خفه نکرد ؛ اما انگار این بار مسولین بودند که می خواستند شهدا را به غار بفرستند...

صدای ما را نمی شنیدند اما صدای مخالفان را چرا...

زیر لب می گفتم شهدا نیایند بهتر است تا در غار بمانند ! اما دلم راضی نمی شد ، مدتها لحظه شماری کرده بودیم ؛ نمی دانم شهدا یا هر کس تصمیم گیرنده بود انگار کمر همت را برای رفتن به کهف بسته بودند ...

و ما ماندیم و خنده های مخالفان یا به قول قرآن مشرکین...

صورتهای خندان آنها را که می دیدم بی اختیار این شعر از ذهنم می گذشت :

خنده های دشمن...... نبودی ببینی یا حسین

تصور کردن هلهله کوفیان بعد از اینکه گمان می کردند پیروز میدانند در آنجا راحت بود!!

تلخ بود

تلخ بود

تلخ بود

و این ماجرا آن شد که شهدا به کهف بروند و ما برای اثبات وفاداریمان هنوز هم هر شب ساعت 9.30 (حداقل تا چهلم) در کنار کهف زیارت عاشورا بخوانیم...

به نظر شما آیا ما کوتاهی کردیم ؟؟؟؟

بر شما باد قضاوت بر حق؛ یا علی (ع)

 


¤نويسنده: مجنون حسين

? نوشته هاي ديگران()


! ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ